قسمتی از رمان:
در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزدنگاهشرا به چراغ قرمز دوخت.
صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده...
منبع کتابخانه نودهشتیا
قسمتی از رمان:
سرم سنگین بود خیلی سنگین احساس می کردم در خلاء هستم صداهای مبهمی می شنیدم که کم کم در حال واضح شدن بود
صدای مامان ؟؟؟!!! آره مامان بود مامان
بهارم....دخترم.... از خواب برخیز
شکر خندی بزن شوری بر انگیز
منبع کتابخانه نودهشتیا
نویسنده : مهناز سید جواهری
قسمتی از رمان:
با انکه چند ساعت بیشتر از غروب نگذشته بود، اما سکوت هم مثل باران که نم نم می بارید محله نیاوران را فرا گرفته بود. جز
صدای زوزه خسته کننده سگهای ولگردکه از شدت سرما وگرسنگی در تکاپو بودند و گه گاه هم صدای پای یک یا چند نفراز
اهالی که از روی اجبار و اضطرار در آن وقت شب از خانه هایشان بیرون آمده بودند صدایی به گوش نمی رسید.
در تاریکی سایه مردی میانسال از سر جاده پیدا شد
منبع کتابخانه نودهشتیا